الیناالینا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

@@@الینا @@@دلیل زنده بودنم

من الینا هستم ۹ ساله به وبلاگ من خوش اومدید

عکسهای دو تا سه سالگی

        الینا جونم تو اتاق مهسا خالش                     حیاط خونه آقا جون(بابای بابایی) باغ سیب آقاجون   الینا در کوچه خودمان   الینا وقتی که باغبان حیاطمان میشود     حیاط  خونه خودمون ...
14 دی 1392

نقاش کوچولوی مامان

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود  یه فرشته کوچولویی بود به نام الینا .این الینا خانم یک نقاش بود مامانش یادش نمی اومد از کی الینا مداد گرفتن رو یاد گرفت فقط میدونست هفت هشت ماهه که بود بیشتر موقع ها تنها چیزی که الینا خانم را سرگرم میکرد مداد یا خودکار بود هنوز یک ساله نشده بود که میتونست دایره و خط راست رو بکشه البته به جز نقاشی این فرشته کوچولو به خوندن کتابم خیلی علاقه داشت درست مثل مامانی که با به دنیا اومدن این دخمل دیگه وقت  انجام هیچکاری رو برای خودش نداشت حتی  کتاب خوندن.گل قصه ما از صبح تا شب صدتا نقاشی میکشید مثل آدم   مار  خورشید  رنگین کمان   ماهی  ماه  خونه  خرس&n...
14 دی 1392

تولد بابایی (6دی)

الینای گلم جمعه تولد بابایی بود وتو عسلم سومین بار بود که تو تولد بابایی حضور داشتی امسال تولد بابایی بیشتر بوی امتحان و میداد تا تولد !آخه فرداش امتحان داشت به خاطر همین یه کوچولو تولد گرفتیم که بابایی به امتحانش برسه بیچاره بابایی این روزا فکر وذکرش شده درس و امتحان .با اینکه برای قبولی در کنکور ارشد اونم روزانه رشته آنالیز ریاضی خیلی زحمت کشید ولی به قول خودش درس خوندنش خیلی سختتر از کنکورشه! (خدایا به همه ی طالبان علم کمک کن همچنین به بابای الینای من هم)   کیک تولد٣٢ سالگی بابایی                        &nbs...
14 دی 1392

حرف اول

الینای گلم امروز ٢١ مرداد ٩٢ هست وتو گل وجودم فردا ٢سال و٣ماهه میشی. خیلی دلم میخواست که این وبلاگ رو موقع تولدت باز میکردم ولی نتونستم(از بس که ناقلا بودی). بااین حال تصمیم گرفتم هر طوری که شده خاطراتت را برایت یادداشت کنم. ثبت خاطرات ٢سال اول زندگیت رو از دست دادم  با این وجود اعتقاد دارم که برای جبران هیچ وقت دیر نیست بس منو ببخش.حداقل چندتا از عکسها تو ببین تا ازاین به بعد خاطراته مهمتو برات بنویسم                                       ...
14 دی 1392

تقدیمی

عزیز دلم از اونجایی که باب اسفنجی رو خیلی دوست داری این شکلک باب اسفنجی رو تقدیم نفسم میکنم                                                      ...
14 دی 1392

الینای مارکوپلو

اواخر اسفند 91 من وبابات تصمیم گرفتیم بریم بانه .به خاطر همون دو روز مونده به عید راهی سفر شدیم از ش هر های آذربایجان شرقی و غربی گذشتیم تا به مهاباد رسیدیم قصد داشتیم شب واونجا بمونیم ولی چون شب چهارشنبه سوری بود وهمه جا تعطیل منصرف شدیم وبه راهمون ادامه دادیم واز کنار باغ های انجیر ورودخانه مهاباد که محل برگزاری مراسم شب چهارشنبه سوری مهابادیا بود به سردشت رفتیم اونجا هم به آبشار شلماس رفتیم.دختر گلم شب رو سردشت موندیم وبعد از ظهر راهی بانه شدیم تقریبا دو روزی اونجا موندیم با تو عزیز دلم خیلی خوش گذشت    اواخر تعطیلات نوروز 92 هم همراه دوستامون عمو محمد و لیلا خاله وعمو هادی به شهر مرزی جلفار فت...
14 دی 1392